ما دو تا دخترخاله/میرویم خونه ی خاله...!

امشب جایی دعوت بودیم که همه ی دخترخاله ها جمع بودند...بساط چلو کباب هم جور بود...

ما هم به یاد گذشته ها با هم خوندیم:

ما(nتا!)دختر خاله

میرویم خونه ی خاله

میخوریم چلو کباب

میخوابیم تو رختخواب

رختخواب پاره میشه

به مامان گفته میشه

کتک ها خوووورده میشهقهقهه

کیا این شعرو یادشونه؟!!!یـــــــــــــادش بخیر...


پی نوشت 1:چه فرق مي کند دي باشد يا بهمن بهار ِ خودت باش بگذار جهان هم...زمستان ِ خودش باشد

پی نوشت2:به روزها دل مبند…!روزها به فصل که ميرسند، رنگ عوض ميکنند…!با شب بمان…!گرچه تاريک است ولي هميشه يکرنگ است….!

پی نوشت3:خدای من؛دستانت که مال من باشند؛هیچ کس مرا دست کم نمی گیرد.

پی نوشت4:اگر شب ها خوابتان نميبرد،اگر به جاي خواب مدام به بيکاري و گراني سکه ودلار و اختلاس فکر ميکنيد،نگران نشويد. شما دچار "بيدارى اسلامى" شده ايد!

تنها علامت و نشانه حاملگي در سریالهای ایرانی

آخه يکي نيست به اين کارگرداناي ايراني بگه مطمئنيد که تنها علامت و نشانه حاملگي اوق زدنه؟

یابو آب بده

يکي از بدترين حالات اونه که با تيپي شبيه آشغال بري بيرون،يکي رو که خيلي باهاش رودربايستي داري ببيني در حالي که از شدت خوشتيپي داره مي‌ترکه...در این جور مواقع تا میتونی یابو آب بده تا آبروت نره و خجل نشی نیشخند(شبنم یابو آب ده)

چگونه با دهان بسته خميازه بکشيم؟؟؟

در مجله نوشته بود آداب معاشرت یعنی...

یکی از جملاتش توجه منو جلب کرد:

"آداب معاشرت يعنی ياد بگيريم چگونه با دهان بسته خميازه بکشيم"

واقعاً این آداب معاشرته؟

دوستِ عزيزي که سعي داري با دهن بسته خميازه بکشي..

چه کاريه واقعاً ؟ !
جاش سوراخاي دماغت باز مي شه خب
قهقهه

نکن برادرِ من ، نکن...نکن خواهر من نکن...

راحت و آسوده خمیازه بکش آداب معاشرت را هم اگه میخوای رعایت کنی دستتو بگیر جلوی اون دهن گشادت که حلق و گلوت معلوم نباشه خنده


پی نوشت1:من دلم می خواهد یه روزی یه وقتی یه جایی...دلم دیگر هیچ چیز نخواهد....

پی نوشت2:چه حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند،نه اراده دوست نداشتن،
نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن با این حال مدام ادعای عشق می کنند...

پی نوشت3:جدايي نادر از سيمين" به پيروزى با شكوهى رسيد اميدوارم يه روزى "جدايى دين از سياست" هم به پيروزى برسه...


ماساژوریستی

سلام خوبین؟

جای همتون خالی بود سفر فوق العاده خوبی بود...به همه ی شما هم دعا کردم...

اومدم بگم امام رضا خیلی بهمون حال داد و مشکل بی پولی بنده هم تا حدودی حل شدخنده

بنده با کار در یک روز در هفته به زودی 50 هزار تومان به دستم میرسه...

قضیه از آنجا شروع شد که این خواهر گرامی بنده در بازار میخواست یه ماساژور بخره به قیمت 50 هزار تومان و بنده نذاشتم بخره و برگشتم بهش گفتم:عزیزم نمیخواد بخری،سه شنبه ها که میای خونه ما من خودم برات ماساژ میدم 50 هزار تومن رو بده به من...و اونم قبول کرد

حالا حدس بزنید بی معرفت ماساژی چند حساب میکنه؟500 ریال...من باید هزار تا ماساژ بدم تا برسه به پول ماساژوره...فعلاً 50 تاشو داخل ماشین بهش دادم... نیشخند

تازه خانوم هر ماساژی هم که به دلش نچسبه قبول نیست و از اول باید شروع کنم...

ولی خب توی این دوره زمونه و این اوضاع اقتصادی خراب و بیکاری جوانها باز هم به خودم افتخار میکنم و احساس مفید بودن میکنم!!!از خود راضی

هی میگن چرا جوونا بیکارن و کار و زندگی ندارند،خو لامصبا نسازید این وسایل را کاری که با دست میشه انجام داد چرا با برق؟!!! 

اگر دیدید کسی میخواهد ماساژور بخرد و دستهای قوی ای هم دارید  دست به کار شوید و خودتان ماساژش دهید و پول ماساژور را برای خودتان بردارید(شبنم ماساژوریستhee hee)


بي نظم تر از اولش شد!!!!!!!

سلام خوبین؟

قبل از رفتن مسافرت همین جور که ساکم را آماده میکنم گفتم یه حالی هم به کمدم بدم و مرتبش کنم...اول با حوصله و عشق تک تک وسايلم را با احترام ناز کردم و آوردم بيرون بعد آخرا که حوصلم سر رفت وحشيانه همه رو فرو کردم تو کمد آخرش دارم مي بينم کمدم بي نظم تر از اولش شد!!!!!!! نیشخند

داریم آماده میشیم که بریم مشهد

فردا عصر حرکت میکنیم و به مدت یه هفته میریم و برمیگردیم...

دوستم مینا بهم میگه:دختر تو مشهددونیت دراومده اینقدر میری مشهد؟!!!خنده

گفتم نمیدونم قربون آقا برم زود به زود میطبه...میرم برای همتون دعا میکنم ایشالا مشکلاتتون برطرف بشهلبخند

راستی یه پ ن پ جدید الان به دستم رسید بزار براتون بنویسم:

عاقد میگه:عروس خانوم وکیلم؟

عروس میگه:پ ن پ تو این بی شوهری برم گل بچینم قهقهه


پی نوشت)بعضي درد ها مثل چايي مي مونن با گذشت زمان سرد ميشن ولي تلخيش از بين نميره...

دستشویی و خواب بهترین فاکتور برای زیبایی موهای سر

نقل از داداشم:

از دستشويي مياي بيرون يه دست به موهات ميکشي طوري قشنگ ميشه که انگار از سالن مد تو پاريس اومدي...اونوقت يه جاي خيلي مهم دعوت داري ميري بهترين آرايشگاه شهر وقتي موهاتو ميبيني مثله اينه که 10 تا گاو سرتو ليس زدن!!!!! قهقهه

تــــــــــازه من بعضي موقع ها از خواب پاشم ميبينم يه مدل مو خود به خود درست شده که با هزارتا اتو و واکس و ژل مو هم نميشه درست کرد!!!

نتیجه اخلاقی:هر وقت خواستین موهاتون قشنگ بشه یا برین دستشویی یا بگیرین بخوابین

یه کم دندون رو جیگر بزار و صبر کن خودم ميگيرم!!!!

اينايي که با موبايل بهشون زنگ ميزني و يهو قطع ميشه وسطش...بعد دوباره زنگ ميزني ميبيني اشغاله، ميفهمي اون داره تو رو ميگيره...بعد يه کم صبر ميکني اون زنگ بزنه هيچ خبري نميشه، ميفهمي اون زنگ زده ديده اشغاله فهميده تو داري زنگ ميزني صبر کرده تو زنگ بزني...بعد تو دوباره زنگ ميزني ميبيني اشغاله...ميفهمي صبرش تموم شده و تصميم گرفته خودش زنگ بزنه....دوباره صبر ميکني و .....همين طوري اين داستان ادامه داره خو لامصب ميبيني که من زنگ زدم از اول! قطع شد یه کم دندون رو جیگر بزار و صبر کن خودم ميگيرم!!!!


پ ن 1:خدایا؛من اگر بد کنم تو را بنده دیگر بسیار است،تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟

پ ن 2:خدا جوووونم!از امروز تمامي مشکلاتم را با "مداد" و نعمتهايم را با "خودکار" مي نويسم!مي دانم که مشکلاتم را با پاک کن مهـــــــــــــــربانيت پاک خواهي کرد.

بی ربط نوشت:من به مسئولین هشدار میدم اگه اینترنت پاک بیاد و از این جور حرفا و من اینترنت نداشته باشم من میرم خلاف میشم گفته باشــــــــم!این یک تهدید بووووووود!!!!

به اين ترتيب چيپس ديگر تند نبود!!!

امروز با دوستم رفتیم بیرون،داشت چيپس ميخورد يهو گفت اوه اوه چقدر تنده فلفليه؟!!!

بعد روي چيپسو نيگا کرد گفت نه, نوشته کچاپ بعد با خيال راحت شروع به چيپس خوردن کرد...

و به اين ترتيب چيپس ديگر تند نبود!!!خنده


بی ربط نوشت)اگه يه مسابقه بين سرعت حلزون و اينترنت ايران برگزار شه،فكر ميكنين كدوم برنده بشه؟

چیز

مامانم اومده میگه:شبنم اون چیزه که چیز بود چیزش کردی یا هنوز چیزه؟!!!

منم گفتم:نه مامان جون عزیزم هنوز وقت نکردم قهقهه

مامان چیز چیزیه من دارم؟!!!

نمیدونم شهرهای دیگه هم همین جوری چیز چیز میکنن توی حرف زدنشون یا این لهجه اصفهانیه؟!!!!

مثلاً ما اصفهانیها وقتی میخوایم دو نفری حرف بزنیم و بقیه نفهمند میگیم:

ما چیزا را این کردیم که چیز نشد اگه قرار به این چیزا بود پس چه اینی بود که همه چیزا را این کونیم!!! قهقهه


پ ن1)مامانم که دعام میکنه یه جورایی خیالم راحت میشه...

پ ن2)گاهي چقـــــــدر دلم براي يک خيال راحـــــــــت تنگ مي شود ...

پ ن3)خدایا آنقدر خرابم که هیچ مرهمی آرامم نمیکند...مرا در آغوش خود بگیر،دلم آرامشِ خدایی می خواهد...

دلتنگتم خانوم جون

امروز مامانم لازانیا درست کرده...یه دفعه ناجووووووور دلم برای خانوم جون تنگ شد...یاد خاطراتش افتادم...ناراحت

من قدیما یه مادربزرگ(خانوم جون) داشتم که عمرشو داده به شما،بیماری قلبی داشت و خیلی زود ما را ترک کرد و رفت...ناراحت

خدا بیامرزدش که اینقدر مدرن بود،قربونش برم فست فود را با هیچی عوض نمیکرد،عاشق غذاهای لازانیا،اسنک،پیتزا بود...

همیشه وقتی زن داییم که طبقه بالا خانوم جونم بود این غذاها را درست میکرد برای خانوم جون میبرد...

نه تنها از نظر خوردن مدرن بود از نظر پوشیدن و آرایش هم مثل جوونها مدرن بود همیشه پارچه های جدید و جورواجور میخرید و میداد به خاله هام که خیاط بودند براش لباسهای شیک میدوختند...حتی یه بار خواهرم یه کرم سفید کننده خریده بود خانوم جون به خواهرم گفت که براش مثلشو بخره...فداش شم صورت خودش مثل دمبه سفید بود یه بینی کوچولو هم داشت...خانوم جون خیلی خشکل بووووووود...

یه خونه قدیمی حیاط دار داشتند،از اون خونه های قدیمی که زیرزمین ترسناک و پر از داستان و پر از خرت و پرت و پنجره های رو به حیاط و درخت مو توی باغچه و...داشت...

مادربزرگم دستش می لرزید...

مادربزرگ خیلی نوه داشت،خیلی هم بچه داشت،منظورم از خیلی هفت تا بچه است که این روزها در این کم شدن عمدی زاد و ولد ما ایرانی ها باید گفت خیلی خیلی بچه داشت!

یه اطاق مهمون خونه داشتن که عیدها دیدنی بود. پر از آجیل و شیرینی و میوه میشد. اما روزای عادی فقط جمعه ها که همه بچه ها دور هم جمع میشدن وسطش یه سفره انداخته میشد از این سر به اون سر اطاق...

آخه این خاله ها و داییهای من و همه ی نوه ها وقتی دور هم که جمع میشدن خودش میشد یه مهمونی مفصل...

یادمه یه بار با دخترخالم(میترا)سر بشقابای ملامین طرح دار دعوا کردیم آخه بشقابها نقش گیاه داشت اما یکیش نقش لیلی و مجنون داشت!!!!! پس باید دعوا می کردیم سر اون یکی انگار غذا توی اون بشقاب مزش فرق می کرد... زبان

من توی فامیل همسن خودم نداشتم ولی با میترا که سه سال از من کوچکتر بود خیلی جور بودم من و میترا همیشه وقتی میدیدم خواهرم و دخترخاله ام که همسن هم بودند اینقدر با هم حرف میزنن و دوستن...میرفتیم پیششون مینشستم و یواشکی حرفای خصوصیشون را گوش میدادیم اونا هم ما را راه نمیدادند بینشون...خنده

الان کلی همه چیز تغییر کرده و ما خیلی کمتر از اون زمانها دور هم جمع میشیم،الان نوه ها هرکدوم رفتند دنبال سرنوشتشون...و اکثرشون ازدواج کردند...

مادر بزرگم نوه هاشو به روش خودش دوست داشت،یادمه دختر داییم(بهار)اون موقع خیلی خیلی کوچیک بود و همیشه تو خونه مادربزرگم از این طرف به اون طرف میدوید اصلا هم خوشش نمیومد کسی بغلش کنه و بوسش کنه،شدیداً هم قیافه ناز و خوردنی ای داشت و همه دوست داشتن بچلوننش،اونوقت مادربزرگم صداش می کرد و به بهونه شیرینی ای یا شکلاتی می گرفتشو به زور ماچش می کرد و بعدم می گفت: آخیش!!!! 

این صحنه عین فیلم تو مغرم حک شده...

خلاصه اینکه خاطرات زیــــــــــــاده...هر چه بیشتر مینویسم دلم بیشتر تنگ میشه...

یادش بخیر مادربزرگم سواد نداشت و یه تلفن حافظه دار داشت که روی اون به جای اسم برای هر کدوم از بچه هاش بر حسب شغلشون یه تصویری کشیده بودیم،مثلاً شوهرخالم که داروخانه داره براش تصویر آمپول کشیده بودیم یا داییم که لوازم خانگی داره عکس یه جاروبرقی و...خنده

همیشه هم منتظر بود که بچه هاش بهش زنگ بزنن...بعد از فوت پدربزرگم هفت تا بچه نوبتی میرفتن پیشش میموندن،اگه کسی خونشون با تلفن حرف میزد با عصاش شلان شلان میومد دکمه ی آیفون را فشار میداد تا حرفها را گوش کنه...

یکی از روشهای ابراز علاقش به نوه هاش و بچه هاش لفظ عُمرسوخته بود.

هر وقت یکی از بچه هاش میرفت سفر زیارتی فوری زنگ میزد و می گفت: ای عمر سوخته داری بدون من میری؟  

خیلی دلم برای اون روزا تنگ شده....از این دلم میسوزه که ما آدمها وقتی عزیزانمان را از دست میدهیم تازه میفهمیم چه داشتیم و قدرش را ندانستیم...و وقتی از دست دادیم تازه میخواهیم قدر بدانیم...

با اینکه همه ما می دانیم روزی داشته ها را از دست می دهیم باز فراموش میکنیم ارزشها را و صد حیف که دیر می فهمیم چه زود دیر می شود...

نميفهمي شب خوابيدي الان صبحه يا ظهر خوابيدي الان شبه

آنقدر خوشم مياد ظهر ميخوابي بعد که بيدار ميشي هيشکي نيست همه چراغها هم خاموشه،نميفهمي شب خوابيدي الان صبحه يا ظهر خوابيدي الان شبه

(شبنم گم کننده ی شب و روز نیشخند )



این مدت که اینترنت نداشتم تازه فهمیدم چقدر تنهام...

سلام خوبین؟

این روزها این جمله را زیاد میشنویم"شارژ ندارم"

بله منم یه مدت بی شارژ بودم ولی امروز بعد از مدتها اینترنتمو شارژ کردم و اومدم...و میدونم که دلتون برام خیلی تنگ شده بوووود نیشخند

ولی در این مدت که اینترنت نداشتم...کمد لباسهامو مرتب کردم،یه عالمه خرید کردم،چند تا کتاب خوندم،چند تا جدول حل کردم،کلی درس خوندم،آرایشگاه رفتم،چند تا کلاس ثبت نام کردم،کلی فیلم و سریال که توی هارد کامپیوترم داشت خاک میخورد را دیدم،...کلی به مامی جون کمک کردم و ....

و باید بگم که الان هم مثل گذشته زیاد نمیام...منتظر نباشین که مثل قبل هرروز و یه روز در میان براتون آپ کنم،و به قول بعضیا "شبنم میخواد به اهداف شومش برسهخنده"

آدم هر چی کمتر بیاد نت بُرد کرده...خوبیش اینه که من گوشیم قابلیت وصل شدن به اینترنت رو نداره وگرنه کسانی را سراغ دارم از پای کامپیوتر پا میشن میرن تو رختخواب دوباره توی اینترنت و فیس بوک...آره دیگه جوانیه و هزار جور جاهلی ولی باید بدونیم که هر چیزی اندازه ای داره...

و میخواستم بگم که این مدت که اینترنت نداشتم تازه فهمیدم چقدر تنهام...خداییش آخر شبها بدجوری دلم میگرفت و قلبم تیر میکشید...

یادمون باشه که در دنیای مجازی آنلاین ترین ها تنهاترین ها هم هستند...