امروز مامانم لازانیا درست کرده...یه دفعه ناجووووووور دلم برای خانوم جون تنگ شد...یاد خاطراتش افتادم...
من قدیما یه مادربزرگ(خانوم جون) داشتم که عمرشو داده به شما،بیماری قلبی داشت و خیلی زود ما را ترک کرد و رفت...
خدا بیامرزدش که اینقدر مدرن بود،قربونش برم فست فود را با هیچی عوض نمیکرد،عاشق غذاهای لازانیا،اسنک،پیتزا بود...
همیشه وقتی زن داییم که طبقه بالا خانوم جونم بود این غذاها را درست میکرد برای خانوم جون میبرد...
نه تنها از نظر خوردن مدرن بود از نظر پوشیدن و آرایش هم مثل جوونها مدرن بود همیشه پارچه های جدید و جورواجور میخرید و میداد به خاله هام که خیاط بودند براش لباسهای شیک میدوختند...حتی یه بار خواهرم یه کرم سفید کننده خریده بود خانوم جون به خواهرم گفت که براش مثلشو بخره...فداش شم صورت خودش مثل دمبه سفید بود یه بینی کوچولو هم داشت...خانوم جون خیلی خشکل بووووووود...
یه خونه قدیمی حیاط دار داشتند،از اون خونه های قدیمی که
زیرزمین ترسناک و پر از داستان و پر از خرت و پرت و پنجره های رو به حیاط و
درخت مو توی باغچه
و...داشت...
مادربزرگم دستش می لرزید...
مادربزرگ
خیلی نوه داشت،خیلی هم بچه داشت،منظورم از خیلی هفت تا بچه است که
این روزها در این کم شدن عمدی زاد و ولد ما ایرانی ها باید گفت خیلی خیلی
بچه داشت!
یه اطاق مهمون خونه داشتن که عیدها دیدنی بود. پر از آجیل و شیرینی و
میوه میشد. اما روزای عادی فقط جمعه ها که همه بچه ها دور هم جمع میشدن
وسطش یه سفره انداخته میشد از این سر به اون سر اطاق...
آخه این خاله ها و داییهای من و همه ی نوه ها وقتی دور هم که جمع میشدن خودش میشد یه مهمونی مفصل...
یادمه یه بار با دخترخالم(میترا)سر بشقابای ملامین طرح دار دعوا کردیم آخه
بشقابها نقش گیاه داشت اما یکیش نقش لیلی و مجنون داشت!!!!! پس باید دعوا می کردیم سر اون یکی انگار غذا توی اون بشقاب
مزش فرق می کرد... 
من توی فامیل همسن خودم نداشتم ولی با میترا که سه سال از من کوچکتر بود خیلی جور بودم من و میترا همیشه وقتی میدیدم
خواهرم و دخترخاله ام که همسن هم بودند اینقدر با هم حرف میزنن و دوستن...میرفتیم پیششون مینشستم و یواشکی حرفای خصوصیشون را گوش میدادیم اونا
هم ما را راه نمیدادند بینشون...
الان کلی همه چیز تغییر کرده و ما خیلی کمتر از اون زمانها دور هم جمع میشیم،الان نوه ها هرکدوم رفتند دنبال سرنوشتشون...و اکثرشون ازدواج کردند...
مادر بزرگم نوه هاشو به روش خودش دوست داشت،یادمه دختر داییم(بهار)اون موقع خیلی خیلی
کوچیک بود و همیشه تو خونه مادربزرگم از این طرف به اون طرف میدوید اصلا هم خوشش نمیومد کسی بغلش کنه و بوسش کنه،شدیداً هم
قیافه ناز و خوردنی ای داشت و همه دوست داشتن بچلوننش،اونوقت مادربزرگم
صداش می کرد و به بهونه شیرینی ای یا شکلاتی می گرفتشو به
زور ماچش می کرد و بعدم می گفت: آخیش!!!!
این صحنه عین فیلم تو مغرم حک شده...
خلاصه اینکه خاطرات زیــــــــــــاده...هر چه بیشتر مینویسم دلم بیشتر تنگ میشه...
یادش بخیر مادربزرگم سواد نداشت و یه تلفن حافظه دار داشت که روی
اون به جای اسم برای هر کدوم از بچه هاش بر حسب شغلشون یه تصویری کشیده بودیم،مثلاً
شوهرخالم که داروخانه داره براش تصویر آمپول کشیده بودیم یا داییم که لوازم
خانگی داره عکس یه جاروبرقی و...
همیشه هم منتظر بود که بچه هاش بهش زنگ بزنن...بعد از
فوت پدربزرگم هفت تا بچه نوبتی میرفتن پیشش میموندن،اگه کسی خونشون با تلفن
حرف میزد با عصاش شلان شلان میومد دکمه ی آیفون را فشار میداد تا حرفها را
گوش کنه...
یکی از روشهای ابراز علاقش به نوه هاش و بچه هاش لفظ عُمرسوخته بود.
هر
وقت یکی از بچه هاش میرفت سفر زیارتی فوری زنگ میزد و می گفت: ای عمر سوخته داری بدون من میری؟
خیلی دلم برای اون روزا تنگ شده....از این دلم میسوزه که
ما آدمها وقتی عزیزانمان را از دست میدهیم تازه میفهمیم چه داشتیم و قدرش
را ندانستیم...و وقتی از دست دادیم تازه میخواهیم قدر بدانیم...
با اینکه همه ما می دانیم روزی داشته ها را از دست می دهیم باز فراموش میکنیم ارزشها را و صد حیف که دیر می فهمیم چه زود دیر می شود...