پاشو ظهره...اونم سلام ميرسونه

دقت کردین از صبح خروس خوان تا شب همه ی ما از اصطلاحهای دروغ زیاد استفاده میکنیم؟!!!

صبح مامان داد میزنه:پاشــــــــــــــــــــو ظهره...به ساعت نگاه میکنی میبینی تازه ساعت 8 صبحه...

بعد میبینی داره تلفنی با عمه حرف میزنه...

عمه:شبنم چطوره؟

مامان:خوبه،سلام ميرسونه

من کی سلام رسوندم؟!!!تعجب

دروغ دروغه و شاخ و دم هم نداره...از صبح تا شب کمتر دروغ بگین(شبنم راستگو)

ما دختـــــــــــــرا دنيايي داشتيم وقت زنگ تفــــــــــريح

شما آقايــــــــــــــون رو نمي دونم اما ما دختـــــــــــــرا دنيايي داشتيم وقت زنگ تفــــــــــريح


يادش بخير!!!!یادمه اول راهنمایی بودم یه دفه که رفتم رو نیمکت سرم خورد به پنکه ی کلاس که داشت میچرخید بچه ها پکیده بودند از خنده قهقهه

 ولی خداییش چه کله ای دارم من!!!!hee hee

یادش به خیر وقتی یکی داد میزد اومـــــــــــــد تو....کمتر از 3 ثانیه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود همه چی سر جاش بود اما جالبیش به این بود که هر دفعه ناظم میومد داد و بیداد میکرد و میگفت از انضباتهاتون کم میشه ولی هر بار انضباطمون 20 بوداز خود راضینیشخند

دلم خواب زمستوني ميخواد

سلام خوبین؟

یه دفعه اومدم دیدم قالب وبلاگم پریده جلل خالق!!!!تعجب

شانزدهم آذر ماه سالروز درگذشت منوچهر نوذری....روحش شاد این بیت شعر رو همیشه در اجراهاش میخـوند:
"ز حق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی
چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخـــندانی"

عزاداری ها و سینه زنی هاتون هم مقبول درگاه حق...اميدوارم در عزاداريهاي حسيني من رو از دعاي خير خود بي نصيب نگذاشته باشیدلبخند

دقت کردین؟تا ده روز بعد از محرم مامان ناهار چی داریم؟...قیمه مامان شام چی داریم ؟...قیمه، صبحانه...مامان اون قیمه رو بده بمالم رو نون ...دیرم شد...! قهقهه

کم کم داریم به زمستون نزدیک میشیم...و هوا سردتر و سردتر میشه...خیال باطل

الان توی سایت خبری خوندم امسال خرس ها زودتر از همیشه به خواب زمستانی فرو رفته اند...

خوش به حال خرسها که خواب زمستونی دارن مفت خورها با اون هیکلشون چه خوابی میرن...خوشا به سعادتشون... نیشخند زبان

آخه چرا آدما خواب زمستوني ندارن ..؟ دلم خواب زمستوني ميخواد ، دلم ميخواد بيخيال همه چيز بشم و بخوابم...وقتي بيدار ميشم همه چیزها درست شده باشه و مشکلاتم حل شده باشه...

آرزوي يك بچه سرطاني

همه‌ی ما هزاران آرزو داریم: لاغرتر شویم، بزرگتر شویم، پول بیشتری داشته باشیم، اتومبیل بهتری سوار شویم، یک روز تعطیل؛ یک گوشی موبایل جدید؛ ملاقات با زن یا مرد رویاهایمان...ولی یک بیمار مبتلا به سرطان تنها یک آرزو دارد و آن اینست که از شر سرطان خلاص شود...

خدایا!

این روزها خیلی کفرگفتم

خیلی ناسپاسی کردم

همش غرزدم و چشم بستم به همه نعمتهات

گفتم چرا دماغم بزرگه؟!!!چرا پوستم اینجوریه؟!!!چرا من پولدار نیستم؟!!!چرا ما ماشین شاسی بلند نداریم؟!!!

ندیدم تن سالم رو

ندیدم صحت تنم رو

از نداشته هام که بی ارزش بودند نالیدم ولی کور بودم برای دیدن نعمتات

ناراضی بودم از زندگیم

وچقدر کفر ورزیدم!

مهر به دلم خورده بود

وازحیاتم نالیدم ندیدم سرپناهی که بهم دادی درحالی که هستند کسانی که درپی سرپناهند

درحالیکه  درهمین زمین زیر سقف آسمانت دخترکیست که آرزوی دیگری دارد

خدایا!

غم موهایم را داشتم که میریزد

وچقدر ناسپاسی ات کردم

وندیده بودم کودکی که موهایش را شیمی درمانی برده است ولی ایمانش به تو از من بیشتراست ومیخندد...

این پست را به احترام مقام کسانی که از دنیا رفته‌اند و به افتخار عزیزانی که با سرطان میجنگند گذاشتم بیایید در این شبهای عزیز براي سلامتي همه بيماران دست دعا بلند كنيم...


یه دوست پسرم ندارم

يه دوست پسرم ندارم بزنه تو کاره مداحي تا آخر محرم صفر بتونه خونه و زندگي فراهم کنه منم برم خونه بخت...تازه صداشم میگیره دیگه نمیتونه غر بزنه یه نفس راحت میکشم...نیشخند

بعد محرم و صفر هم که بیکار شد میره دی جی میشه تو عروسی و تولدو ... مطربی میکنه با ریش تراشیده!خنده

شرایط بحرانی

شرایط بحرانی یعنی اینکه بیرون باشی و خواهرت به تو زنگ بزند و پسورد کامپیوترت را بخواهد و پسورد تو از خاک بر سری ترین کلمات تشکیل شده باشد...(شبنم در شرایط بحرانی)

آی حرص خوردم

تازه خوابم برده بود که حس کردم يه مگس داره رو دماغم راه ميره ، عصباني در حال خاروندن دماغم بيدار شدم ديدم بچه داداش کرموم داره ميخنده يه نخ هم تو دستشه....آي حرص خوردم...

عزاداری ها و دوپس دوپس ها

باز هم دوباره شروع شد صدای دوپس دوپس پخش ماشینهایی که عزاداری میکنن دقت کردین صداش اینجووریه:

سِین سِین سِین سِین سِین سِین....ایتــــــــس...ایتــــــــس...ایتــــــــس...ایتــــــــس

بعد دقت كردين تو محرم هنوز امام حسين شهيد نشده 10 روز عزا ميگيريم ولي فرداي شهادت اصلا انگار نه انگار...

آهنگ وبلاگم رو خیلی دوستش دارم در مورد بانو رقیه است...توی محرم اینو که گوش میدم اشکام جاری میشه متن شعرش هم در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

ویژگیهای آدمهای دوست داشتنی

چیزهای کوچک، مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می‌دهد ..... چیزی شبیه یک بوسه.
مثلا راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می‌گوید: روز خوبی داشته باشی دخترم.
آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می‌شوی، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لبخند می‌زنند و هنوز نگاهت می‌کنند.
آدم‌هایی که حواسشان به بچه‌های خسته توی مترو هست، بهشان جا می‌دهند، گاهی بغلشان می‌کنند.
آدم هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی‌کنند. هر چه باشد با لبخند می‌گیرند و یادشان نمی‌رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می‌شود تا کرد و گذاشت توی کیف.
دوست‌هایی که بدون مناسبت کادو می‌خرند، مثلا می‌گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.
آدم‌هایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می‌خرند و با گل می‌روند خانه.
آدم‌های "اس‌ام‌اس"‌های آخر شب، که یادشان نمی‌رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم‌های "اس‌ام‌اس"های پر مهر بی‌بهانه، حتی اگر با آنها بد خلقی و بی‌حوصلگی کرده باشی.
آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می‌زنند که مثلا تو را می‌خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط‌هایی می‌نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی‌آوردند.
آدم‌هایی که حواس‌شان به گربه‌ها هست، به پرنده‌ها هست.
آدم هایی که زیبایی درون تو رو میبینن ، وقتی اولین بار باهاشون هم صحبت میشی ، انگار چندین سال دوست صمیمی بودین
آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می‌کنند که غریبگی نکنی.
آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی‌کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می‌زنند و روی جدول لی‌لی می‌کنند.
همین آدم‌ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می‌کنند برای زندگی کردن

وای که چقدر مامان شدن سخته!!!

ماشالا تعداد پسرخاله های من دارن زیاد میشن...خاله کوچکم بچه رو به دنیا آورده و مامانم رفته پرستاریشو بکنه...

حالا بگین بچه چندم؟ســــــــــــوم!!!تعجب

به نظر من این بچه احتمالاً اشتباهی بوده وگرنه که توی این دوره زمونه 2 تا هم زیاده چه برسه به سه تا!!!ولی خب بالاخره همون طور که از بچگی میگفتیم:بچه را خـــــــــــــدا میده کاری هم نمیشه کردنیشخند

ولی چون منم بچه سومی هستم الان درک میکنم این بنده خدا میاد به این دنیا چقدر سختی و مصیبت میکشه!نیشخند

خلاصه اینکه چند روزی مامانم نیست شدم خـــــــــــانوم خونه،صبحها زود پا میشم سماور رو روشن میکنم،صبحانه آماده میکنم،آشپزی میکنم،گردگیری میکنم،...وای که چقدر مامان شدن سخته!!!تــــــــــــازه باباداری هم میکنم..

از دوستانی که حاضر و آماده میخورن و میخوابن و هیچ مسئولیتی ندارند میخوام که قدر خودتون رو بدونید چون در چند روز نبودنشون میفهمین عجب نعمتی بودند...(شبنم پر مسئولیت)


پی نوشت:مادر کودکش را شیر میدهد و کودک از نور چشم مادر خواندن و نوشتن می آموزد...وقتی کمی بزرگتر شد کیف مادر را خالی میکند تا بسته سیگاری بخرد... ...بر استخوانهای لاغر و کم خون مادر راه میرود تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود وقتی برای خودش مردی شد پا روی پا می اندازد و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران کنفرانس مطبوعاتی ترتیب میدهد و میگوید:عقل زن کامل نیست....!!!


هممون با این اشعار کلی خاطره داریم

امروز پام چسبید به بخاری بچه داداشم اومده میگه:هه هه حقته فردا شبم عقدته قورباغه هم قدته مورچه کمربندته!!!خنده

چپ چپ نگاش کردم دوباره برگشته میگه:نیگا داره در خونتون سیگار داره؟قورباغه چند تا پا داره؟خنده

بهش گفتم:خوبه رفتی مدرسه که از این شعرها یاد بگیری ورووووجک برو او طرف لوس بازی در نیار...

میگه:عمه تازه کلی دیگه هم بلدم...اگه میخوای برات بخونم؟تازه کلی هم جک بلدم...

منم بازی سلام سلام خاله خاله خاله و یه بچه بچه اینجا نشسته را یادش دادم و با هم اجرا کردیم کلی ذوق کرده بودقهقهه

بازی خاله خاله:اول باید دو گروه مثلاً چهارنفره تشکیل میدادیم و دستامون را مینداختیم گردن همدیگه و این بیتهای شعر را به همدیگه میگفتیم:

سلام سلام خاله خاله خاله

علیک سلام خاله خاله خاله

دختر داری؟خاله خاله خاله

نه که ندارم خاله خاله خاله

پس اینا چین؟خاله خاله خاله

یه مشت گلن خاله خاله خاله

یکیشو میدی؟خاله خاله خاله

نه که نمیدم خاله خاله خاله

تروبخدا خاله خاله خاله

بعد از گروه مقابل یکیو انتخاب میکردیم و بهش میگفتیم پیش بیا پیش بیا پیش بیا پیش بیا نیشخند

بازی یه بچه بچه را هم که دیگه همه بلدن!!!

یه نفر می ایستاد وسط و چشماشو میبستیم و همه میخوندیم:

یه بچه بچه اینجا نشسته گریه میکنه زاری میکنه پاشو بچه جوووووون با چشم بسته یکیو بزن یکیو نزن

یه بازی هم بود به اسم دامبول دامبولی که ما خیلی بازی میکردیم باید یه حلقه دایره تشکیل میدادیم و این شعرو با هم میخوندیم ولی هرچی فکر میکنم متن شعرش یادم نمیاد...اگه شما هم مثل ما اون روزها از این خل و چل بازیا درمیاوردین و متن شعرهاش یادتونه بهم بگین تا به آیدا یاد بدم...خنده

واقعاً یادش بخیرخیال باطل

من مشاور نیستم تو میتونی با 148 تماس بگیری

چند تا کوچه پایین تر از خونمون یه دانشگاهه...همیشه کل کوچه اصلی را پر میکنن از ماشینهاشون یه وضعیت شلوغ بازاری میشه که نگــــــــو،حالا این به کنار...

امروز عصر داشتم میرفتم سمت کوچمون یه دفعه یکی از این دانشجوها(یه پسری تقریباً 20 ساله)اومده میگه خانوم خانوم...جواب ندادم،دوباره برگشته میگه:خانوم خواهش میکنم خانوم یه لحظه...یه لحظه...دیدم توی صداش بغضه،برگشتم دیدم وای چشماش قرمزه قرمزه،منم مثل این مه و ماتها برگشتم بهش گفتم:بله؟بفرمایید؟چیزی شده؟بعد دراومده میگه:خانوم اینجا نمیشه میشه بریم داخل کوچه حرف بزنیم؟...خیال کردم پولی چیزی میخواد،رفتم ببینم چی میگه:بعدش گفت:خانوم من افسرده ام!!!مامان و بابام از هم جدا شدن بابام خارجه و مامانم هم رفته شوهر کرده...داشت همین جور از وضعیتش میگفت و میگفت...منم دیدم صحنه جالبی نداره که من دارم با این حرف میزنم یه همسایه ای چیزی میبینه...با عجله گفتم:خب؟من چه کاری میتونم براتون بکنم؟گفت:من یکیو میخوام که باهاش درد و دل کنم!!!یکیو میخوام کمکم کنه!!!باهام دوست شو من از شما خوشم اومده!!!

منم مثل این پیام بازرگانی ها برگشتم بهش گفتم:من مشاور نیستم تو میتونی با 148 تماس بگیری...زبان

ولی الان دارم فکر میکنم:این یعنی واقعاً افسرده بود؟یا این فیلمش بود؟!!!خدا میدونه...

اومدم واسه مامانم هم تعریف کردم میگه نه بابا اینا فیلمشونه میخوان دل دخترا را به رحم بیارن...نمیدونم ولی این رو مطمئنم که چشماش خیس اشک بود...با این حال من کاری از دستم برنمیومد...

قبلاًها هم از این مزاحمها به پستم خورده بود ولی اینجوریشو دیگه ندیده بودم!!!!

واقعاً این موجودات موذی(پسرها)را خدا میشناسه...