شبنم در نقد و بررسي

درود

چند روز پيشا اين دوستان ما بنده را گذاشته بودن وسط و هر كي يه نظري ميداد:

بحث را مرضيه شروع كرد:

مرضيه رو به شبنم:يه عكس دسته جمعيامونا نشون زن داداشم دادم گفت تو خشكلتر از همه اي!

شبنم:اووووووو واقعاً؟شوخي ميكني؟بچه ها آينه ندارين؟

مريم:كدوم عكس؟حتماً من توش نبودم!!!!

مرضيه:هممون بوديم توي عكس.

عارفه:اشتباه ديده بهش بگو عينك بزنه!

مينا: حالا جلو خود شبنم نگو،قيافه ميگيره برامون،اين كجاش خشكله؟فقط ابروهاش قشنگه.

شبنم در حال فيس و افاده:من متعلق به همه ي شمام.

بهاره:نه،شبنم در كل قيافه خشكل و جذابي داره ولي كاش يه كم بيشتر به خودش ميرسيد و آرايش ميكرد.

شبنم:فدات شم بهاره جون چشات قشنگ ميبينه...

مريم:كاش موهاتو رنگ ميكردي خيلي بهت مياداااااااااا

راحله:نه اينا ميخوان از راه به درت كنن گوش نكنيا...

بهاره:ولي تا حالا هم نشده توي دانشگاه بهش گير بدن...

عارفه:اينا بيخودي گير ميدن مگه من چم بود كه عظيمي كارتمو گرفت؟

بهاره:مانتوهات خيلي كوتان!!!

اكرم:كاش منم قدم هم قد تو بود...

شبنم:چيه بابا!كفش پاشنه بلند نميتونم بپوشم!!!قد خودت هم كه خوبه...

مريم:چرا اين ابروها را تميزشون نميكني تو؟

مينا:بابا رفيق ما بچه مثبته!

راحله:آفرين!

مريم به شوخي:در كل خيلي اُمُلي،عمه ات خارج رفته دو بندي ميپوشه با ستار عكس ميگيره اون وقت تو اينقدر اُمُلي آخه دختر؟!!!!

دوباره مريم:خوشم مياد مثل خودم دنده پهنه،به اين زوديا ناراحت نميشه از شوخي جنبه اش بالاست.

مريم رو به عارفه و بهاره:كاش بعضيا هم كمي جنبه هاشونا ميبردن بالا...

اينجا بحث كوچكي ميان بهاره و مريم شكل ميگيره و بحث از پيرامون شبنم خارج ميشه!

يه شعر از سروده هاي شبنم در جواب دوستان گرامي:

تو را گر خواهي بنامند خانوم و متين

نبايد آرايش كني بيشتر از اين

آرايش بكن ولي دخترانه

رنگ بزني به موهات ميشه زنانه

هيچ كار خدا بي حكمت نيست!

ابروان دختر را نيازي به برداشتن نيست

گر خواهي كمي آسوده باشي

 زدست پسرهاي پست و ناشي

از چشم چرونيها و متلكها

چه در راه دانشگاه و چه هر جا

بشو مانند شبنم سر و سنگين

نياراي خود را بيشتر از اين.

خوب بيــــــــــــــــــــــــــــــــد؟!!!

بي شوخي چرا اينقدر دخترا به خشكلي همديگه حسوديشون ميشه و حساسن؟

توت ميخوريم و راضي و خوشحال هستيم...

درود

اول از همه احوالپرسي به زبان اصفهاني:حالدون چيطورِس؟خُبين؟خُشين؟سلامِـــــتين؟بچادون خُبَن؟خُب خدارا صد هزار مرتبه شكر...

خُب بريم سر اصل مطلب!

جونم براتون بگه كه دانشگاه ما هرچي نداره يه حياط بزرگ و پر گل و درخت داره كه كلي روحيه ميده..چند تا درخت توت پربار هم داره كه توت سياه درشت و خوشمزه اي دادند.

جاتون خالي هميشه كلي توت ميخوريم،دوستم مينا را ميفرستيم بالاي درخت خودش اون بالا ميخوره براي بقيه هم ميچينه.

اين دانشگاه ما اين ترم بسي تغيير كرده... به مناسبت روز معلم و همچنين بازنشست شدن مدير دانشگاه يه جشن حسابي برپا كرده بودند كه سابقه نداشت و خيلي شاد و باشكوه بود.

 دانشگاه خوبيه و من خيلي دوستش دارم،ولي هر جايي هم خوبي داره و هم بدي...

مشكل اينجاست كه دانشگاههاي فني و حرفه اي مختلط نيست و براي همين اكثر بچه ها غُر ميزنن كه اينجا اصلاً شكل دانشگاه نيست و فلان وبهمان...

منم تا اين فكرا مياد سراغم و ميخوام غر بزنم فوري به خودم ميگم:نـــــــــــه ناشكري نكن،دختر با كلي نذر و نياز توي همچين دانشگاه دولتي به اين خوبي و توي شهر خودت قبول شدي...

آخه مختلط مگه چيه؟اينجوري تــــــــــــازه كلي راحتتريم و پسرها نيستن بخوان مخ بزنن،پسرا نيستن نذارن سر كلاس گوش بديم،مهمتر از همه اينكه پسرا نيستن نذارن راحت از استاد سوال بپرسي و در كل از اين موجودات از جنس مخالف راحتيم.

بعدش هم ايشالا براي كارشناسي و كارشناسي ارشد و مقاطع بالاتر دانشگاه از نوع مختلط را تجربه خواهيم كرد...

بنابراين خدارا شكر كه پسرا نيستن...

آخه وقتي ميبينم توي همين مسير رفت و برگشت كه با بچه هاي پيام نور و آزاد قاطي ميشيم همشون ميخوان مخ بزنن چي از جنس مخالف بايد بياد توي ذهنم؟

آخه خداييش اكثر پسرا جز مخ زدن  و تور كردن دختركار ديگه اي هم بلدن؟!!!

فكر نكنم...

البته به طور خيلي كمتر ولي عكس اين مقوله هم صادقه !

 دختراي امروزي هم فكر مخ زدن و به قول معروف تيغ زدن پسرا هستند...

در كل جامعه ي خيلي بدي پيدا كرديم و همه جوونا به سمت غربي شدن دارن پيش ميرن و متاسفانه از غربي شدن فقط بي ناموسي ها و بي بند و باري ها و چشم چروني ها و... را ميبينن و كاش كمي هم به رسيدن به سطح علمي و سوادشون گرايش داشتن...

به قول مامان بزرگم:ننه جوونام جوونا قديم...و به قول مامانم:امان از اين گوشيا كه گِل دست همه هست...

خدا به هممون عقل كامل عنايت كنه!

خـــــــــــــــــــــدايا خيلي دوست دارم...

در پایان یه شعر میذارم...

به روی گونه تابیدی و رفتی / مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود / تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار انتظارت تا سحرگاه / شبی همپای پیچکها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت / تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم / دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیز است تو شیدایی ام را / به چشم خویش فهمیدی و رفتی
عجب دریای غمناکی ست این عشق / ببین با سرنوشت من چه ها کرد
تو هم این رنجش خاکستری را / میان یاد پیچیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم / فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من / تو مثل غنچه خندیدی و رفتی
تمام بغضهایم مثل یک رنج / شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن / به جای غصه ترسیدی و رفتی
کنار من نشستی تا سپیده / ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه / نگارت را پرستیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق / مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه / مرا دیوانه نامیدی و رفتی
کنار دیدگانت چشمه ای بود / و من در پای چشمه تشنه ماندم
تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست / ز آب چشمه نوشیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را / نمی دانی که من آن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمی که آن را / به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست / پر از تنهایی نمناک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری / دل من را کشاندی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی / تمام جاده های شعر من را
رها کردی شکستی خرد گشتم / تو پایان مرا دیدی و رفتی

ارديبهشت ماه مسافرت

ارديبهشت ماه مسافرت

درود

اول از همه روز معلم مبـــــــــــارك.

يادش بخير دبستاني بوديم چه شور و شوقي داشتيم كه براي خانوممون كادو بخريم.

بهتون گفته بودم كه احتمالاً يه سفر سه روزه ي ياسوج و شيراز در پيش داريم براي اين ميگفتم احتمالاً چون فكر ميكردم ميتونم مخشونا بزنم كه منصرف بشن آخه وسط امتحاناي ميان ترم كي ميره مسافرت؟!!!

 آقا مجيد(شوهر خواهرم) توي سربازي يه رفيق لر پيدا كرده كه توي شهر زيباي ياسوج زندگي ميكنه و ما اصفهانيا هم كه بسي عاشق سفرهاي كم خرجيم و به قول معروف دوست داريم بريم شام و نهار بيفتيم خونه يكي و لرها هم كه مهمون نـــــــــــــــواز!

عصر چهارشنبه راه افتاديم و از سميرم و هواي دلنوازش گذشتيم...ساعت 12 بامداد رسيديم و آقا آيت با آغوش باز ازمون استقبال كرد،خونه ي خيلي ساده اي داشتند و خودشونم اصلاً تكبر نداشتند و با اينكه من و مامان و بابام  را براي بار اول ميديدند خيلي زود باهامون خودموني شدند و هي به من ميگفت:آجي شبنم!

چيزي كه برام عجيب بود اين بود كه با اينكه زندگي فوق العاده ساده اي داشتند ولي آقا آيت هم laptop داشت و هم pc اونم آخرين مدل،تـــــــــــــازه adsl هم داشت...آقا مجيد و شيوا به كاراي من ميخنديدن كه به اين چيزا توجه ميكنم ولي واقعاً با اون زندگي ساده من تو كف  laptopشون بودم.   

زنش اصفهاني بود و ميگفت همشهري هامو كه ميبينم دلم حال مياد...بيچاره برامون درد و دل كرد كه اصلاً از زندگيش راضي نيست...

يه اتاق به ما دادند كه هر پنج نفر توش خوابيديم مشكل من اين بود كه آقا مجيد نامحرم بود ولي خب اين چيزا پيش مياد توي سفر و منم صدام در نيومد و با روسري و مانتو خوابيدم.

پنج شنبه از صبح تا شب اين آقا آيت اكثر جاهاي ديدني ياسوج از جمله آبشار مارگون،تنگه گنجه اي،دهات كريك را نشونمون داد و ما با اينكه قبلاً هم ياسوج اومده بوديم ولي نميدونستيم كه ياسوج اينقدر قشنگه...

آبشار مارگون يه آبشار فوق العاده بود كه واقعاً تماشا كردنش لذت بخش بود...دهات كريك هم آدماي جالبي داشت و دختر آقا آيت اونجا كلي برامون رقصيد ماشالا انواع رقصهاي رپ و لري و عربي و..را بلد بود.

اسم دخترشون پريسا بود و با من حسابي صميمي شده بود و منو آجي شبي صدا ميكرد و ميخنديد!

ما برنامه ريزي كرده بوديم كه صبح زود جمعه راه بيفتيم براي شيراز ولي اين آقا آيت تصميم گرفت با ما همسفر بشه و برنامه مونا به هم زد و تا ظهر علافمون كرد تا آماده شن و باهامون بيان و آقا مجيد بسي حرص ميخورد...

نزديكاي ظهر به شهر گل و شعر و فالوده رسيديم!

اول از همه رفتيم حافظيه و كلي با حافظ درد و دل كرديم و قبرش را بوسيديم وعكس گرفتيم...

خلاصه اينكه تمام مكان هاي ديدني شيراز را هم از جمله:سعديه،حافظيه،باغ ارم،باغ عفيف آباد،موزه عفيف آباد،دروازه قرآن،شاه چراغ،حمام وكيل،بازار وكيل،ارگ كرم خان و تخت جمشيد رو توي شيراز ديديم و به اطلاعاتمون بسي افزوده شد و كلي هم عكس و فيلم گرفتيم.

بعد ازظهر شنبه راه افتاديم براي اصفهان و شب ساعت 10 رسيديم خونه.

سفر توي فصل بهار و مخصوصاً ماه ارديبهشت را به همتون پيشنهاد ميكنم چون فوق العاده دلچسبه!

مخصوصاً واسه من سفر متفاوتي بود چون من تا حالا شيراز را نديده بودم و در كل دوست دارم همه جاي ايران كه هيچ همه جاي دنيا را براي يه بارم شده ببينم و در كل من مسافرت را  خيلي دوست دارم...

امروز صبح رفتم كتابخونه و دانشگاه را مجبور شدم (بپيچونم) چون سه شنبه امتحان ذخيره دارم و هيچي نخونده بودم.

دعا كنين ميان ترم هامو خوب بدم.

براي همتون آرزوي موفقيت ميكنم.

يا علي.

عجب دنياي كوچكي

وقتي امروز بعد ازظهر دوستم ازم پرسيد:راستي اون دختره،دختر عموي توست؟حسابي تعجب كردم،گفتم تو از كجا ميدوني؟گفت:اِهكي من همسايه شونم...

الان كه دارم فكر ميكنم ميبينم عجب دنياي كوچكي داريم...خيلي كوچك...

ياد عيد افتادم كه دوست اول دبيرستانم را توي مراسم عقد پسرخالم ديدم و حسابي يكه خوردم،اومد ازم پرسيد تو اينجا چيكار ميكني؟تو آدم دومادي؟گفتم آره تو هم آدم دومادي؟پايه خنده بود...

بگذريم...

امروز دوستم بهم يادآور شد كه تا چيزي را نميدوني و با چشم خودت نديدي نبايد بگي واقعاً اين حرفش را بايد طلا گرفت...

علت اصلي هم كه اين پست را زدم اينه كه بدونين شايعاتي كه راجع به دختر عموم در پستهاي قبلي نوشتم،صحت نداره و به قول معروف:همش يه كلاغ چل كلاغه،الان يه چيزاي ديگه راجع بهش ميگن ،واينكه اون بنده خدا چه جوري كشته شده فقط خدا ميدونه...و ما با اين حرفا كه پشت سرش ميزنيم فقط گناههاي خودمونا زياد ميكنيم،هر كي طبق نظر خودش يه چيزي ميگه و پخش ميكنه عجب مردمي داريم ما.

كمي عاقل باشيم و هر چي بقيه ميگن يكي نذاريم روش و تحويل ديگيري بديم،شايعه پراكني و تهمت بدترين گناهه.

خدايا ما را ببخش...

اينجا ايران است!

درود

حوصله ام سر رفته بود گفتم بيام يه آپي بچلونم اينجا.

اول از همه بزرگداشت سعدي را به همتون تبريك ميگم،دوماً درگذشت حميده خير آبادي در سن 87 سالگي را تسليت ميگم،تــــــــــــــازه امروزتولد استاد زبان تخصصي هم بود كه كلي سر كلاسش مسخره بازي در آورديم و خنديديم اين استاد 52 ساله بسي باتجربه است و كلي سر كلاس خاطره ميگه ...

استاد اسمبلي و اصول سرپرستي را هم خيلي دوسشون دارم،خدا كنه اين ترم هم مثل ترم قبل همشو پاس شم من كه دارم تلاشم رو ميكنم بايد اين واحدها را پاس شم كه تابستون كارآموزي را بدن بهم.

اين ترم برگشتنه ها ميرم دانشگاه آزاد و از اونجا اتوبوس هاي دروازه شيراز را سوار ميشم و ميام خونه،تازه فهميدم چه قدر اينجوري زودتر ميرسم كاش ترم هاي قبل هم اين راه را ياد گرفته بودم...

دو روز پيش گوشي يكي از دوستامو توي اتوبوس دزديده بودن تا بهم زنگ زد و بهش رسيدم سر چهارراه تختي ديدم مثل بارون نشسته داره گريه ميكنه،بيچاره گوشيشو تازه خريده بود و كلي هم عكس شخصي روش داشت،واقعاً مردم جامعه ما نامرد شدن و ظالم....

اون روز تا ساعت 4 بعد ازظهر با داداش دوستم توي آگاهي علاف بوديم،شايد پيدا شه اميد به خدا.

بعد كه اومدم خونه و جريان را براي مامانم تعريف كردم كلي دعوام كرد كه چرا من باهاشون رفتم توي كلانتري و تازه بعد اين همه اعصاب خردي و خستگي كلي هم با مامانم دعوا داشتيم،حرفش درست بود اگه يكي منو كنار كلانتري ميديد برام خيلي بد ميشد و مردم هم كه ماشالا خوب بلدن حرف در بيارن كه دختره رو دم كلانتري ديديم و فلان و بهمان،ولي منم نميتونستم دوستم رو با اون حال و روز ول كنم برم خونه،مامانم ميگفت: توچه قدر نادوني دختر،اين نادونيه؟خب چيكار ميكردم توي اون وضعيت؟...

 اين روزا بسي نگار(دوست دوران هنرستانم)بدجوري پاپيچ بنده شده كه فلاني هنوز سراغ تو را ميگيره و ميگه اون دوست قد بلنده ات دوست پسر نميخواد؟گفتم بهش بگو نه نميخواد...

روحيات من با اين جور رابطه ها اصلاً سازگار نيست،وقتش را هم ندارم،اهلش هم نيستم و نخواهم بود همش هم به اين جمله ختم ميشه:اينجا ايران است..

احتمالاً يه سفر 3 روزه ياسوج و شيراز در پيش داريم.

ايشالا همتون شاد و تندرست باشين.

يا علي.