یکی از فضیلت های دوران دانشجویی همین شب امتحانه، چند ساعت میشینی درس میخونی،چند ساعت استراحت میکنی...گوشیو برمیداری زنگ میزنی به دوستات با هم میگین و میخندین، بعدشم تقلب مینویسی،زندگی زیباست...؛
حالا بریم سر اصل موضوع:
بنده امروز امتحان ریاضی داشتم دیروز عصر اومدم درس بخونم دوستم زنگ زده:
اون:شبنم سلام خوبی؟داری درس میخونی؟
من:هان؟آره تازه شروع کردم به خوندن چطور مگه؟
اون:تو که درس نمیخونی منم خونه تنهام پاشو بیا اینجا تروووووووخدااااااااا حوصلم سر رفته آخه کی عصر جمعه درس میخونه؟
من:ای بابا!من مامانم اینا رفتند عقد من باهاشون نرفتم که درس بخونم...اذیتم نکن میفتما...
اون:تروووووووووووخدا بیــــــــــــا شبنم بیــــــــــــــــا کتابات رو هم بیــــــــــــار...
خلاصه منم که بسی وسوسه پذیــــــــــر پاشدم رفتم خونشون جاتون خالی همه کاری کردیم الا درس خوندن،اون یه امتحان دیگه داشت من امتحان ریاضی...
بعد اینکه از بس حرف زدیم دهنمون کف کرده...
میگه خب چی بخوریم؟گفتم:خب پاااااااشو یه چیزی بیار بخورم دیگـــــــــــه مردم از گشنگی 
میگه:شبنم بخدا من اصلاً پذیرایی بلد نیستم چجوری بیارم؟واااای کاش مامانم بود...ولی باشه میرم یه چیزی برات میارم گناه داری
رفته برام گرمک آورده حالا چه شکلی؟گرمک را گذاشته توی سینی استیل با چنگال غذاخوری و با پوست برداشته آورده بهش میگم:عزیزم درسته با من رودرباسی نداری ولی یکم پذیرایی بلد باش زشته برای تو عزیزم...
ازش عکس گرفتم،تا نشون شما بدم شما هم یکم بخندین: 

خداییش خیلی خوبه آدم یه دوست پایه داشته باشه از دست سوتی هاش بخنده 
منم هی میخوردم میخندیدم آب گرمکها توی گلوم گیر کرده بود اینقدر خندیدم که دلم درد گرفت..... 

پی نوشت 1:فکر نکنین من درسم برام اهمیت نداره و دوستانم ناباب هستند
دیشب تا صبح داشتم ریاضی میخوندم اتفاقاً خیلی هم امتحان ریاضیم خوب شد...
پاس میشم هوووووورا 
پی نوشت 2:گاهی نبايد حرف زد،بايد نگاه کرد،سکوت کرد و حس کرد...