دلم خیلی تنگ شده پر از احساســــــم...
این روزها نمیدونم باید راجع به چی بنویسم راجع به چی حرف بزنم...از کلاس مثنوی خوانی بگم یا از دلتنگی وحشتناکم...
دوستای قدیمی و عزیزان زندگیم خسته شدم واقعاً دلم براتون تنگ شده...
دلم برای استادهای دانشگاه...
دلم واسه گیردادن های حراست دانشگاه هرچند توهین به شخصیتم باشه...
دلم واسه اون گروه سرکلاسمون که خودش یه کلاس جدا بود...
دلم واسه مسخره بازی،واسه شیطنت...
خلاصه واسه همه خاطرات قدیمی...
همه ی این دلتنگیها از وقتی شروع شد که فیلم 13 Going On 30 را دیدم...
خلاصه ی فیلم این بود که جینا رينک دختر 13 ساله اي است همواره دلش مي خواست محبوبترين دختر مدرسه باشه،در روز جشن تولدش ، مراسم در اثر يک حادثه به فاجعه منجر مي شود و جينا که غرورش شکسته شده آرزو مي کند که دختري 30 ساله مي بود تا از شر رنجهاي دوران نوجواني رهايي مي يافت،آرزوي جينا تحقق مي يابد و صبح روز بعد که از خواب بيدار مي شود در مي يابد که زني 30 ساله بوده و به سال 2004 منتقل شده است . جيناي 30 ساله زن موفقي است که صاحب يک نشريه پر طرفدار است و با يک ستاره هاکي زندگي مي کند،جينا که ناگهان ...سال به جلو رفته از تماشاي پيشرفتهاي تکنولوژي و عوض شدن جامعه تعجب کرده و در ابتدا شگفت زده مي شود...
اما تدريجاً احساس مي کند که در اين دنياي تازه موجودي غريب و سرگردان است و بنابراين براي حل مشکلش به سراغ دوست دوران نوجواني اش مي رود تا بکمک او مشکلش را حل کند....
من تا این فیلم را دیدم خیلی جوگیر شدم،دلم میخواست زمان برگرده به عقب...
یاد یه دوست قدیمی افتادم...که خیلی خیلی دوسش داشتم،هنوزم دارم...
دلم واقعاً براش تنگ شده بود...
چند سالی هست که به دلایلی ازش بی خبر بودم...ولی شمارش را هنوز داشتم زنگ زدم بهش
اول که لامصب منو نشناخت کلی نشونی دادم تا شناخت
کلی حرف زدیم بیچاره گیج بود پشت تلفن،مونده بود من چرا یه دفعه بهش زنگ زدم؟؟؟
آخر شب بهش اس ام اس زدم:ببخشید که تماس گرفتم و اذیتت کردم،پشت تلفن گیج بودی،من نمیدونم چم شده این روزها خیلی احساساتی شدم،خل شدم...
جواب نداد و بعد فهمیدم اس ام اس من نرفته و شب بعد رفته...
فردا شبش هم فقط نوشت:ok
آخه ok یعنی چه؟
خیلی لجم گرفت،انتظار داشتم حداقل بگه منم دلم برای تو تنگ شده بود،ولی نــــــــــه انگار نه انگار که یه زمانی دوستای خیلی خوبی برای هم بودیم...
خلاصه که خیلی منو ضایع کرد...ولی اشکال نداره چون دوسش دارم برام مهم نیست همین که باهاش حرف زدم آروم تر شدم...
ولی خیال میکردم وقتی حالشو پرسیدم حداقل یه کم اشتیاق نشون بده...ولی نداد
ولی من بهش حق میدم...و خوبیهاست که باعث میشه آدما دلتنگ بشن...
دعا کنید دل من یه کم گشاد بشه...دلتنگی خوب نیست...
دلمان که تنگ می شود تاوان لحظه هایی است که دل می بندیم...دلمان که تنگ می شود تاوان لحظه های زیبای با هم بودن است.
گریــــه شـــاید زبـــان ضـــعـف بـاشـــد
پی نوشت:بعضي آهنگها هستن ؛که گوش ميدي ، ميگي :من کي زندگيمو واسه اين تعريف کردم
که اين از روش آهنگ ساخته!!!؟؟؟آهنگ دلقک مهستی هم از همون هاست...وقتی گوش میدم قلبم تیر میکشه...
تا شهریور ماه این وبلاگ آپ نمیشه یه کم باید به کارهای عقب مانده ی زندگیم برسم...شرمنده دیگه...








شبنم(dewdrop)متولد 13 تير 1369 ساكن اصفهان و دانشجوي رشته نرم افزار كامپيوتر،درباره ي خودم بايد بگم كه من يه زماني آدم كاملا بي تجربه اي بودم و همچنين ديدم به زندگي يه شكل ديگه بود ولي مدتيه كه تجربه هام نسبتاً زياد شده و همچنين از يه زاويه ديگه به زندگي و قشنگيهاش نگاه ميكنم...