تا آخر عمر دانشجو نمی مونیم که...!

«از این ترم دیگه درس میخونم و همه درسامو نمیذارم واسه شب امتحان!!!»

این حرفیه که همه ما موقع انتخاب واحد به خودمون میگیم. اول ترم شروع میکنیم به voiceگذاشتن سر تمام کلاسا، نوشتن جزوه همه واحدا ، حضور در تمام کلاسا و .... مژه 

اما بعد یکی دو هفته خسته میشیم و کم کم فقط جزوه یکی از درسا رو مینویسیم و به جایی میرسیم که به زور سر کلاسا حاضر میشیم!!!خجالت

با شروع شدن روزهای خوش ترم جدید درسا کم کم روی هم تلنبار میشه؛ آخه افت داره واسه ما که از همین اول ترم شروع کنیم به درس خوندن! اصلاً قطر جزوات به حدی نیست که واسمون قابل قبول باشه!

این روزای خوش ییهو تموم میشه! با خبر دار شدن از تاریخ اولین امتحان میان ترم!!! اولش هی می خوایم شروع کنیم اما کو جزوه؟!!! 

اصلاً با این همه کار که رو سرمون ریخته(باشگاه و اینترنت و آهنگ و فیلم و ...)نمی رسم درس بخونم!گریهگریهگریه

روزها همین جوری میگذره تا میرسیم به هفته قبل تاریخ موعود! دیگه باید شروع کنیم به خوندن! مجبوریم؛ می فهمی؟؟؟!

جزوه رو باز میکنیم. یه چیزایی یادمونه! کلیات بود دیگه! تازه جزوه دست نویس توسط خودمون هم هست!

اما یکم که میخونیم و میفهمیم چیزی بارمون نیست به استاد بودن استاد و به دانشجو بودن خودمون شک می کنیم :

«خب اصلاً اینها چه ربطی به من داره؟! واسه چی باید اینا رو بدونم!؟ {حذف} ؟!؟!»

با یه حساب سر انگشتی متوجه میشیم سوپرمن هم ریتالین بخوره تا روز امتحان نمی تونه این همه جزوه رو تموم کنه!

خب... چیکار کنیم؟! فرداش میریم دانشگاه!!!!!

« فلانی من که هیچی نخوندم... تو چند تا خوندی؟!» بعله این سوال میگرده و میگرده تا یه همدرد پیدا کنی،کسی که حرفت رو بفهمه! بسته به سختی امتحان حلقه همدردان گسترده و گستره تر میشه؛ تا بحدی برسه که «شنیده شه!»

حالا وقتشه که امضا جمع کنیم واسه عقب افتادن امتحان!

نماینده ی فتنه گر رو میفرستیم بره با استادا صحبت کنه امتحان نگیره

(اغلب هم خود بنده نمایده این کارها و گنده کاریها میشم زبان)

بعد جمع آوری امضا دنبال اسمهایی می گردیم که امضاشون نیس! اینجاس که وارد فاز دوم میشم!

 4-5 نفر در مقابل بقیه! هر طور شده شماره شون رو گیر میاریم تا راضی شون کنیم که به عقب افتادن امتحان رضایت بدن!!!

این ماجراییه که هر ترم برای هر امتحان داریم! به نظرم وقتشه یه کم خودمون رو ببینیم و فقط خودمون رو نقد کنیم! خب ما که روز قبل امتحان دنبال عقب افتادن امتحانیم به این فکر نمی کنیم که یکی دیگه هفته قبل از امتحان به خودش سختی داده تا بعد امتحان یه نفس راحت بکشه!؟ تا استرس امتحان خوشی هاش رو حروم نکنه؟! تا بعد 3-4 ماه بره خونه شون؟!!!

تا حالا یادم نمیاد یه برنامه متعادل واسه میان ترمامون داشته باشیم!

 (بحث بحث همون «فتنه گری»)هست که عادتمون شده، نمی تونیم عوض بشیم!

خب چیکار کنیم؟! همین جوری بی برنامه پیش بریم!؟ آخه تا کی؟!!!

 تا آخر عمر دانشجو نمی مونیم که...!


پی نوشت:پنجشنبه امتحان گسسته دارم،امتحانی که قرار بوده دو هفته پیش داده باشیم،ولی خوشبختانه با فتنه گری عقب افتادخنده...این درس هوش و استدلال میخواهد و دقت و توجه!!!بنده به کمک دختر خاله گرامی که قربونش برم در همه مراحل زندگیم مثل کووووووه پشتم بوده امشب به یه جاهایی رسوندمش،تا آخر هفته هم کلی وقت هست ایشالا تلاشمو میکنم و به حول و قوه الهی میخوام بترکونم نیشخند


زندگیم شده کلید اسرار

سلام خوبین؟

من اومدم تا با گذاشتن آپی شماها را خوشحال کنمنیشخند

سريال ترکيه اي "کليد اسرار" را یادتونه؟قبلاًها از شبکه 2 پخش میشد.

محصول شبکه stv است که نام اصلي آن سامان يولو (راه رستگاري) است...

قسمت‌هاي اين مجموعه تلويزيوني به صورت جداگانه يک داستان را مطرح مي‌کنه

اين مجموعه به صورت سري پخش مي‌شد که هر بخش داستان مجزايي داشت و به مسايلي همچون شفا يافتن افراد به وسيله توکل به انبيا و اولياء الهي، اهميت توجه به پاکي، صداقت و راستگويي در امور اجتماعي، به دست آوردن مال حلال و کار و تلاش شرافتمندانه در زندگي و اهميت توجه به مسايل ديني و اعتقادي مي‌پرداخت...

پيام اصلی اين سريال پاداش خير در برابر کار خير است و پاداش بد در برابر کار بده

بعضیا میگن خرافاته و این حرفا...نمیدونم ولی در کل یادمه که این سریال را دوستش داشتم...

این روزا هم حس میکنم زندگیم مثل همین کلید اسرار شده...

مثلاً یه نمونش همین چند روز پیش دم عابر بانک دل یه پیرزن را شکستم...

توی صف عابر بانک بودم و خیلی هم عجله داشتم

یه پیرزن بود که بلد نبود با عابر بانک کار کنه نمیدونم چرا خندم گرفت و اون پیرزن فهمید و بهم گفت:به من میخندی؟خودتم یه روزی پیــــــــر میشی اون موقع میفهمی...گریه

خیلی ناراحت شدم گفتم:نه خانوم بخدا من همیشه میخندم...

جونم واستون بگه که همون موقع من تا خودم رفتم از عابر بانک پول بگیرم،عابر بانک کارتمو خووووردقهقهه

به خودم گفتم:شبنم خانوم حقته ببین دل اونو شکستی خدا هم جوابتو داد...

در کل خدا جون منو ببخش و خدایا شکرت واسه نعمتهایی که به صلاحم بوده و دادی ...و خدایا شکرت واسه نعمتهایی که حکمتت بوده و ندادی


توالت نوشت:يادش بخير يه زماني تلويزيون تبليغ سس و رب ميکرد و بعد ميگفتن :هزاااااااار سکه تمام بهار ازادي دوهزززززززززززززززار نيم سکه...الان دستمال توالت هم نميتونن جايزه بدن...