زن که باشی ترس های کوچکی داری!
از کوچه های بلند، از غروب های خلوت و از خیابان های بدون عابر می ترسی!
از صدای موتورسیکلت ها و دوچرخه هایی که بی هدف در کوچه پس کوچه ها می چرخند، می ترسی!
از بوق ماشین هایی که ظهر های گرم تابستان جلوی پاهایت ترمز می کنند و تو فقط چهره ی آدم هایی را می بینی که توی چشم هایشان حس نوع دوستی موج می زند....!
زن که باشی ترس های کوچکی داری به بزرگی همه ی بی عدالتی هایی که به جرم زنانگی محکومت می کنند..... و همیشه این تویی که مقصری.....!

من زنم، من انسانم

گاهی دلت از زنانگی می گيرد
ميخواهی كودك باشی
دختر بچه ای كه
به هر بهانه اي به آغوشی پناه مي برد
و آسوده اشك می ريزد
زن كه باشی
بايد بغض هاي زيادي را بي صدا دفن كنی.....

پي نوشت 1:بيچاره دخترا ...! اگه مودبانه حرف بزنن مي گن چه لفظ قلم حرف مي زنه! اگه رک و راست باشن مي گن چه بي حياست!

پي نوشت 2:سال ها براي برابري حقوق زن و مرد تلاش کرديم....و توانستيم حق مش کردن مو!سوراخ کردن گوش و برداشتن ابرو را به آقايان تقديم کنيم...

پي نوشت 3:اگر در كوره سختيها هستي پخته بيرون بيا، وگرنه همه سوخته بيرون اومدن و بلدن

پي نوشت 4:نه گوسفندان عاقل خواهند شد و نه گرگها سیر!!!...پس پایانی برای قصه ها نیست...