وقتي امروز بعد ازظهر دوستم ازم پرسيد:راستي اون دختره،دختر عموي توست؟حسابي تعجب كردم،گفتم تو از كجا ميدوني؟گفت:اِهكي من همسايه شونم...

الان كه دارم فكر ميكنم ميبينم عجب دنياي كوچكي داريم...خيلي كوچك...

ياد عيد افتادم كه دوست اول دبيرستانم را توي مراسم عقد پسرخالم ديدم و حسابي يكه خوردم،اومد ازم پرسيد تو اينجا چيكار ميكني؟تو آدم دومادي؟گفتم آره تو هم آدم دومادي؟پايه خنده بود...

بگذريم...

امروز دوستم بهم يادآور شد كه تا چيزي را نميدوني و با چشم خودت نديدي نبايد بگي واقعاً اين حرفش را بايد طلا گرفت...

علت اصلي هم كه اين پست را زدم اينه كه بدونين شايعاتي كه راجع به دختر عموم در پستهاي قبلي نوشتم،صحت نداره و به قول معروف:همش يه كلاغ چل كلاغه،الان يه چيزاي ديگه راجع بهش ميگن ،واينكه اون بنده خدا چه جوري كشته شده فقط خدا ميدونه...و ما با اين حرفا كه پشت سرش ميزنيم فقط گناههاي خودمونا زياد ميكنيم،هر كي طبق نظر خودش يه چيزي ميگه و پخش ميكنه عجب مردمي داريم ما.

كمي عاقل باشيم و هر چي بقيه ميگن يكي نذاريم روش و تحويل ديگيري بديم،شايعه پراكني و تهمت بدترين گناهه.

خدايا ما را ببخش...