درود

اول از همه احوالپرسي به زبان اصفهاني:حالدون چيطورِس؟خُبين؟خُشين؟سلامِـــــتين؟بچادون خُبَن؟خُب خدارا صد هزار مرتبه شكر...

خُب بريم سر اصل مطلب!

جونم براتون بگه كه دانشگاه ما هرچي نداره يه حياط بزرگ و پر گل و درخت داره كه كلي روحيه ميده..چند تا درخت توت پربار هم داره كه توت سياه درشت و خوشمزه اي دادند.

جاتون خالي هميشه كلي توت ميخوريم،دوستم مينا را ميفرستيم بالاي درخت خودش اون بالا ميخوره براي بقيه هم ميچينه.

اين دانشگاه ما اين ترم بسي تغيير كرده... به مناسبت روز معلم و همچنين بازنشست شدن مدير دانشگاه يه جشن حسابي برپا كرده بودند كه سابقه نداشت و خيلي شاد و باشكوه بود.

 دانشگاه خوبيه و من خيلي دوستش دارم،ولي هر جايي هم خوبي داره و هم بدي...

مشكل اينجاست كه دانشگاههاي فني و حرفه اي مختلط نيست و براي همين اكثر بچه ها غُر ميزنن كه اينجا اصلاً شكل دانشگاه نيست و فلان وبهمان...

منم تا اين فكرا مياد سراغم و ميخوام غر بزنم فوري به خودم ميگم:نـــــــــــه ناشكري نكن،دختر با كلي نذر و نياز توي همچين دانشگاه دولتي به اين خوبي و توي شهر خودت قبول شدي...

آخه مختلط مگه چيه؟اينجوري تــــــــــــازه كلي راحتتريم و پسرها نيستن بخوان مخ بزنن،پسرا نيستن نذارن سر كلاس گوش بديم،مهمتر از همه اينكه پسرا نيستن نذارن راحت از استاد سوال بپرسي و در كل از اين موجودات از جنس مخالف راحتيم.

بعدش هم ايشالا براي كارشناسي و كارشناسي ارشد و مقاطع بالاتر دانشگاه از نوع مختلط را تجربه خواهيم كرد...

بنابراين خدارا شكر كه پسرا نيستن...

آخه وقتي ميبينم توي همين مسير رفت و برگشت كه با بچه هاي پيام نور و آزاد قاطي ميشيم همشون ميخوان مخ بزنن چي از جنس مخالف بايد بياد توي ذهنم؟

آخه خداييش اكثر پسرا جز مخ زدن  و تور كردن دختركار ديگه اي هم بلدن؟!!!

فكر نكنم...

البته به طور خيلي كمتر ولي عكس اين مقوله هم صادقه !

 دختراي امروزي هم فكر مخ زدن و به قول معروف تيغ زدن پسرا هستند...

در كل جامعه ي خيلي بدي پيدا كرديم و همه جوونا به سمت غربي شدن دارن پيش ميرن و متاسفانه از غربي شدن فقط بي ناموسي ها و بي بند و باري ها و چشم چروني ها و... را ميبينن و كاش كمي هم به رسيدن به سطح علمي و سوادشون گرايش داشتن...

به قول مامان بزرگم:ننه جوونام جوونا قديم...و به قول مامانم:امان از اين گوشيا كه گِل دست همه هست...

خدا به هممون عقل كامل عنايت كنه!

خـــــــــــــــــــــدايا خيلي دوست دارم...

در پایان یه شعر میذارم...

به روی گونه تابیدی و رفتی / مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود / تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار انتظارت تا سحرگاه / شبی همپای پیچکها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت / تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم / دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیز است تو شیدایی ام را / به چشم خویش فهمیدی و رفتی
عجب دریای غمناکی ست این عشق / ببین با سرنوشت من چه ها کرد
تو هم این رنجش خاکستری را / میان یاد پیچیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم / فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من / تو مثل غنچه خندیدی و رفتی
تمام بغضهایم مثل یک رنج / شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن / به جای غصه ترسیدی و رفتی
کنار من نشستی تا سپیده / ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه / نگارت را پرستیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق / مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه / مرا دیوانه نامیدی و رفتی
کنار دیدگانت چشمه ای بود / و من در پای چشمه تشنه ماندم
تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست / ز آب چشمه نوشیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را / نمی دانی که من آن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمی که آن را / به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست / پر از تنهایی نمناک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری / دل من را کشاندی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی / تمام جاده های شعر من را
رها کردی شکستی خرد گشتم / تو پایان مرا دیدی و رفتی