امروز نزدیک ظهر یه بنده خدایی سراسیمه اومد بهم گفت:خانوم ببخشید این نزدیکی ها مسجد نیست؟

پیش خودم گفتم:ایــــــــــول عجب مومنیه این میخواد به نماز جماعت برسه!!!خیال باطل

گفتم:بله مستقیم برین نرسیده به چهارراه یه مسجد هست کنارش هم یه سوپر مارکته!

گفت:مرسی خیلی لطف کردید...بعدش دوباره سراسیمه داشت میدویـــــــــد...خنده

بهش گفتم:هی آقا راستی سر نماز منم دعا کنید...

گفت:هیـــــــــــس میخوام برم دستشویی...اگه اونجا هم میشه دعا کرد چشم حتماً

مرده بودم از خندهقهقهه