آه که چه ساده با گریستن خویش به دنیا می آییم و با گریستن دیگران از دنیا میرویم... 

مرد خیلی خوشتیپی بود...همیشه سفید میپوشید...خیلی تند راه میرفت حتی از خیلی جوونها هم هنگام راه رفتن جلو میزد...زیاد اهل سفر بود حتی سفرهای مجردی...دلش خیلی جوون بود...به همه احترام میذاشت...

چهره اش خیلی مهربون و شاداب بود...

همه پدر صداش میکردند پدر شوهر خواهرم بود ولی منم پدر صداش میکردم و مثل پدر خودم دوسش داشتم...

تپل بود و شکمش هم جلو زده بود حتی یه بار خودش برامون تعریف میکرد:وقتی پلیس میخواسته به خاطر نبستن کمربند جریمه اش کنه برگشته به پلیس گفته:آخه من با این شکم چجوری کمربند ببندم؟کلی اون روز از لحن تعریف کردنش خندیدیم...

آخرین باری که دیدمش حدود دو هفته پیش بود...داشت بلند بلند میخندید...

الان که دارم اینها را مینویسم از مراسم خاکسپاری اومدم و اشکام داره سر میخوره...صورتم خیس خیسه... گریه

هر پنج شنبه میرفت کُمشچه و برای همه فامیل از اونجا نان خوشمزه میخرید بعدش هم همه یکی یکی میومدن دم خونشون و نون هاشون را تحویل می گرفتند...

من از وقتی که این نونها را میخورم دیگه هیچ نونی بهم مزه نمیده...امروز هم پنج شنبه بود...ولی...

نمیدونم چرا خدا بعضی بنده هاشو اینجوری یه دفعه ای میبره...این جور مردنها واسه بازمانده هاش خیلی سخته...گریه

شوهر خواهرم هم مثل بارون داشت گریه میکرد تا به حال اونو اینجوری ندیده بودم...ناراحت

دعا کنید خدا به این خانواده صبر بده و پدر را مورد لطف و رحمت خودش قرار بده...


وقتی به دنیا می آییم در گوشمان اذان می گویند و وقتی می میریم

برایمان نماز می خوانند زندگی چقدر کوتاه است فاصله ی بین اذان تا نماز.....