سوژه های خنده در این شبهای پر فضیلت
ديشب فقط سوژه خنده ام چند جا جور شده بووووود که اومدم واستون بگم...![]()
قضیه از اونجایی شروع شد که ديشب خونه عمم دعا ابوحمزه دعوت بوديم!
افطار را خوردیم و فیلم کانال 3 را هم دیدیم و راه افتادیم تا برسیم خونه عمه!
تا اومدیم برسیم در ترافیک گیر کردیم حوصلم سر رفت یه نگاه کردم دور و برم و دیدم که ای واااااای همه دارن....
هم حالم بد شد و هم خندم گرفته بود!بعد به خودم امیدواری دادم که:بپذير که ترافيک شب توی اتوبانه که باعث ميشه خيليا دستشون تا فيها خالدونشون تو بيني شون باشه...
خلاصه تا رسیدیم یک کمی از دعا را خونده بودند...منم رفتم یه جا روی مبل پیدا کردم و کتاب را باز کردم و شروع کردم به خوندن دیدم ای بابا!بسي اين خانوم دعا خونه داره غلط غولوط میخونه و وسطش هی میگفت کسی نیست کمک من بخونه؟کسی هم نبود کمکش بخونه بیچاره را...
همه اونایی که اومده بودن دعا خیال کرده بودند اومدن عروســــــی اینقدر آرایش و لباسهای جورواجور اونجا میدیدی که دیگه حواست به دعا نبود دیگه!
این خانومیه روضه خونه هم که اینقدر رسمي حرف ميزد که آدم به جا گریه خنده اش ميگرفت اين زن داداش منم نشسته بود بغل دست من هي ميخندوند منو!
آخه مثلاً خانومیه هی میگفت:مشکلی ندارین؟آماده باشیـــــــن چشماتونا ببندین نفسا را تو سینه حبس کنین تا براتون بگم...انگار میخواد یوگا کار کنه!
من و زن داداشم هم توی تاریکی یواشکی میخندیدم دست خودمون نبود خانومیه خیلی باحال حرف میزد!!! بعدش یه نگاه کردم دیدم عمه ام هم نشسته بغل دستم و غوز کرده داره گریه میکنه!منم یواش بهش گفتم وای عمه عزيزم چقدر مدل موهات قشنگ شده
يهو دیدم اِ صاف نشست بعد زل زد و بهم گفت : واااااااااااي نگو شبنم تورو خدااااااااااا,تازه الان زیاد بهش نرسیدم بهم ريختس...اینقدر بهش خندیدم که نگووووووو![]()
بعدش چراغها را روشن کردند دیدم معلم چهارم دبستانم نشسته روبروم!
اول شک کردم که خودشه؟بعدش از عمم فامیلشو پرسیدم دیدم بله معلممونه!وای میبینین چه دنیا کوچیکه؟پیگیری کردم دیدم دوستِ خاله بابام بود معلممون!
بسی خوشحال شده بودم بعدش اینقدر نگاش کردم تا اونم از رو رفت و بهم نگاه کرد و گفت:سلام خوبی؟دیدم منو میشناسه...ایـــــــــــــول! 
منم رفتم به زوووووور خودمو پهلوش جا دادم هی بغل دستی هاش نچ نچ میکردن که جاشون تنگ شده ولی من محلشون نذاشتم و خودمو جا دادم
گفتم منو میشناسین؟گفت آره همون شکلی رشد کردی و بوس کردیم همو
...و از خاطراتمون گفتیم بهم میگفت:یادته چقدر زبون دراز بودی؟یادته از اداره اومده بودند بازدید کنند زبون درازی کردی آبرومون رو بردی؟
منم مرده بودم از خنده گفتم آره شما هم یادتونه آیت الکرسی را به زور به ما گفتین باید حفظ کنید؟یادتونه ما بدترین کلاس مدرسه بودیم؟وااااااااای اینقدر خندیدیم و حرف زدیم که همه برگشته بودند ما را نگاه میکردند...بعدش هم بهم گفت:تو هنوزم شیطونـــــی نذاشتی دعا را گوش بدم...گمش کردم آیه را!بعدش هم هر چی گشت پیدا نکرد!!!منم شمارشو با آدرس فیس بوکش را ازش گرفتم و زدم به چاک... 
شب هم با مامانم نرفتم مسجد و همین جا توی خونه پای تلویزیون واسه خودم احیا گرفتم و توی حال و هوای خودم بستنی خوردم و دعا خوندم ولی بعد از خواندن دعای جوشن کبیر هر چی نشستم مراسم قرآن خونی روی سر را برگزار نکرد و هی داشت از فضیلتهای شب قدر صحبت میکرد منم که چرتم گرفته بود خودم یه قرآن برداشتم و قسمها را خوندم و خوابیدم...
انشاالله که شما هم در اين شبها از فضیلتهاش برخوردار شده باشين و
به حاجتهای دلتون رسیده باشین و خدا هم بخشیده باشه شما را...ميگن دیشب به
احتمال قوي شب قدره!...![]()
صبحش هم مامانم زود ساعت 10:30 بیدارم کرد
و منم دیگه خوابم نبرد زنگ زدم به دوستم ببینم عصر میاد بریم بیرون؟دیدم داره خواب آلود حرف میزنه،گفت مگه تو احیا نبودی دیشب که الان بیداری؟
بعد برگشته میگه:شبنم من دیگه دارم ازدواج میکنم میگم وااااااای جدی میگی عزیزم؟ایول یه عروسی افتادیم...مباررررک باشه حالا طرف کی هست؟
میگه نه هنوز که خبری نیست ولی قراره به همین زودی ازدواج کنم آخه میگن در این شبا قرآنها را که باز میکنید میزارین رو سرتون و هر سوره ای که بیاد نشانه ای از تقدیرتونه منم دیشب باز کردم سوره نور اومد وای شبنمی ازدواج میکنم بختم باااااااز شده هوووووورا
بهش میگم خیلی خُلی بخدا 
پی نوشت 1:ببخشید اینقدر این پست طولانی شد آخه سوژه های خنده زیاد بود منم گفتم همشو بنویسم شما هم بخندین 
پی نوشت 2:فهميدم که خيلي وقتا گناه نکردن نتيجه ي فراهم نبودن موقعيته!توهم تقوا برمون نداره...
پی نوشت 3:شما نمي توانيد کسي را وادار کنيد دوستتان بدارد ! اما مي توانيد به کسي تبديل شويد که دوستش ميدارند...
شبنم(dewdrop)متولد 13 تير 1369 ساكن اصفهان و دانشجوي رشته نرم افزار كامپيوتر،درباره ي خودم بايد بگم كه من يه زماني آدم كاملا بي تجربه اي بودم و همچنين ديدم به زندگي يه شكل ديگه بود ولي مدتيه كه تجربه هام نسبتاً زياد شده و همچنين از يه زاويه ديگه به زندگي و قشنگيهاش نگاه ميكنم...