کيسه کوچک چايي ، تمام عمر ، دلباخته ليوان شد ، ولي هر بار که حرف دلش را مي زد ، صدايش در آب جوش مي سوخت . کيسه کوچک چاي با يک تيکه نخ رفت ته ليوان و حرف دلش را آهسته گفت .

ليوان سرخ شد...



پي نوشت:آرام باش، توکل کن، تفکر کن، سپس آستینها را بالا بزن، آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده است...