سرخي ليوان...
کيسه کوچک چايي ، تمام عمر ، دلباخته ليوان شد ، ولي هر بار که حرف دلش را مي زد ، صدايش در آب جوش مي سوخت . کيسه کوچک چاي با يک تيکه نخ رفت ته ليوان و حرف دلش را آهسته گفت .
ليوان سرخ شد...

پي نوشت:آرام باش، توکل کن، تفکر کن، سپس آستینها را بالا بزن، آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده است...
ليوان سرخ شد...

پي نوشت:آرام باش، توکل کن، تفکر کن، سپس آستینها را بالا بزن، آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده است...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 22:32 توسط شبنم
|
شبنم(dewdrop)متولد 13 تير 1369 ساكن اصفهان و دانشجوي رشته نرم افزار كامپيوتر،درباره ي خودم بايد بگم كه من يه زماني آدم كاملا بي تجربه اي بودم و همچنين ديدم به زندگي يه شكل ديگه بود ولي مدتيه كه تجربه هام نسبتاً زياد شده و همچنين از يه زاويه ديگه به زندگي و قشنگيهاش نگاه ميكنم...